ذبيح الله صفا
745
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بعد از هلاك مهر تو ورزد كه مرگ نيز * از جان قاسمى نبرد آرزوى دوست * خرابى دل عاشق ز چشم مست تو باشد * شكست خاطر ناشاد ما بدست تو باشد تو شمع جمعى و پروانهء تو جان عزيزان * مرو كه رونق اين مجلس از نشست تو باشد بيا كه صد صف طاعت فداى بزم سرايى * كه همپياله لب لعل مىپرست تو باشد بيا كه حور و پرى گر هزار جلوه نمايند * نه چون كرشمهيى از چشم نيممست تو باشد شكست كار تو قاسم ز كار تست و گرنه * تو كيستى كه كسى در پى شكست تو باشد * ز بار دل همى خواهم كه دل از سينه بردارم * نيرزد سر به اين زحمت كه من از درد سر دارم اگر خاموش بنشينم بپندارى كه خرسندم * سراپا درد و داغم ليك دندان بر جگر دارم نه عمر خضر مىخواهم نه آب چشمهء حيوان * اسير درد هجرانم تمناى دگر دارم حديث بزم خاص و عزت اغيار مىدانم * ز طرز اختلاطت با هوسناكان خبر دارم نيامد خواب در چشمم چو قاسم تا سحر شبها * كه آن چشمان خوابآلود در پيش نظر دارم * منم بىروى تو سالان و ماهان * هلاك خويش را جويان و خواهان دل مشتاق من صابر نگردد * بوصل دير دير گاه گاهان ببار اى ابر رحمت تا توانى * كه خاك تشنهجويانست باران فتد بر زندهرود از لعلش ار عكس * شكر بار آورد كشت صفاهان نهان كن كشتن قاسم كه خوش نيست * سر درويش بر فتراك شاهان * با ياد تو كيفيت شادى غم را * با وصل تو لذت طرب ماتم را آنكس كه ز رخسار تو برداشت نقاب * از چشم من انداخت همه عالم را * از روى تو گل حسن و جوانى آموخت * وز وصل تو بخت كامرانى آموخت پيش از تو نمىشناخت جز غم دل من * در تو نگريست ، شادمانى آموخت *